خرید بک لینک
چند سال پیش کتاب « هزار خورشید تابان» خالد حسینی ، نویسنده ی افغانستانی را از کتابخانه گرفتم . صفحاتی از ان را برایش خواندم تا خواب بر من چیره شد . کتاب را به خودش سپردم تا مابقی را خود بخواند . صبح که بیدار شدم ، پرسیدم ،« خب چی شد ؟» گفت که نخوانده . وقتی دلیلش را پرسیدم ، گفت :« طاقت نداشتم » . آن روز صفحات خوانده نشده را به پایان رساندم در حالی که اشک همراهی میکرد . کتاب «بامداد خمار » از ان دسته کتابهایی ست که مورد علاقه ام است . این کتاب را هم برایش خواندم . صفحات باقیمانده را خودش خواند . سپیده ی صبح از پنحره نمایان بود که کتاب را بست و گفت :« بَه از این کتاب ! این کتابو بخر . این کتاب باید تو خونه باشه » .جور به خصوصی این کتاب را دوست دارم . با شخصیت محبوبه همذاتپنداری کردم .

برچسب: نویسنده: مهسا افشاری تاريخ: شنبه 25 آذر 1402 ساعت: 15:43

کاش آیین در دل نشستن میدانستی

پ.ن بداهه بود ، در پی خواندن کامنت دوست عزیزم سمیه تاجالدین عزیز در سالهای پیش. گاهی دلتنگ دوستان میشم و کامنتهای سالها قبل رو مرور میکنم. دوستانی که زمانی اینجا بودند .

برچسب: نویسنده: مهسا افشاری تاريخ: شنبه 25 آذر 1402 ساعت: 15:43

«و به این میاندیشید چرا آن دست که برای معاش گندم دیگران را درو میکرد، چون به آراستن گلهای باغ خود رسید ناتوان شد؛ چرا سرنوشتی که شایستهی او بود از او دریغ شد. »جملات فوق ، بخشی از دل نوشته ی خانواده ی استاد رضا بابایی ست تحت عنوان « در رثای آن بهار که نیامد» که این پست در عناوین نوشته های پیشین وبلاگم هست .یکی از نوشته های زیبای خانواده ی استاد که به نظرم اثر دختر بزرگوار ایشان زهرا بابایی ست ، چون قبلا هم دل نوشته ی دلنشین تری از او خوانده بودم . هر وقت این نوشته را میخوانم اشکها مجال نمیدهند . چقدر این قسمت نوشته غم دارد .یک روز که در کلاس نشسته بودیم ، قبل از پیوستن آقایان به ما ، در حالی که ما دو سه خانم در کلاس حضور داشتیم ، استاد طبق معمول احوالپرسی کرد . اما همیشه در بحر تفکر بود . با تو صحبت میکرد اما انگار در دنیای دیگر بود . آن روز یکباره گفت که حالا میدونم چرا قدیم دخترا رو زنده به گور میکردند (قریب به مضمون) .بچه ها همراهی میکردند همیشه اما من اغلب ساکت بودم مگر معدود موارد . گفت که نمیدونم شما هم همین طور هستید همیشه خواب میبینم یه اتفاقی برا بچه هام افتاده (قریب به مضمون) .خلاصه خیلی نگران فرزندانش بود و دقایقی در عالم نگرانی و دلواپسی سیر کرد . ما هم برای اینکه آرامشی به ایشان بدهیم وجه تشابهی از خودمان گفتیم که مثلا ما هم خواب میبینیم یکی از بچه ها در چاه افتاده یا غرق شده . گویا کمی آرامتر میشد .یک روز دیگر هم بسیار غمگین . پایان کلاس به دفتر یا منزل نرفتند بلکه در یکی از کلاسهای خالی انتهای سالن رفتند . من مشغول جمع کردن کیفم بودم که استاد مرا صدا زد . راستش تعجب کردم که موضوع چیست ؟ فی الفور خودم را به کلاس مذکور رساندم . دم در که رسیدم استاد

برچسب: نویسنده: مهسا افشاری تاريخ: شنبه 25 آذر 1402 ساعت: 15:43

باران میبارد ... کبوتران سرمست ، هم آوای ترانه ی شورافرین باران میشوند. ابرها غرشکنان و رودها ، نغمه سرایند . کوچهها پر زِ شمیم و نهرها ، غرق سرودند . شاخهها ، هلهلهخوان و برگها، رو به قنوتاند . پ.ن نقاشی مربوط به دوره ی راهنمایی دهه ی شصت در ادامه ...

برچسب: نویسنده: مهسا افشاری تاريخ: سه شنبه 14 آذر 1402 ساعت: 19:16

نمیدونم چرا دیروز یهو یاد مسابقه ی نامها و نشانه ها افتادم که اسم مجری این برنامه رو فراموش کرده بودم . و امروز ناگهان خبر درگذشت این مجری رو شنیدم .

علاقه ی بسیار به پیگیری مسابقات علمی داشتم و دارم .

یادشان بخیر منوچهر نوذری ، رضا معینی، اقای باغی

برچسب: نویسنده: مهسا افشاری تاريخ: سه شنبه 14 آذر 1402 ساعت: 19:16

کاش بودم من تکه سنگی در بیابان

زیر پای ابر و باد و ماه و باران

میشکستم از فروغ پرتو مهری

گریه میکردم چو ابر پُر زِ باران

کاش بودم توسنی رهوار و چالاک

میسپردم دشتها را خاک تا خاک

میدویدم رود را ، دشت را، خاک را

همچو روحی آزاد از خاک تا افلاک

برچسب: نویسنده: مهسا افشاری تاريخ: سه شنبه 14 آذر 1402 ساعت: 19:16

امروز وقتی برادرم مرا تا پای ماشین رساند و راننده گفت که مسافر خانمی دیگر هم دارد خیالم اسوده شد . اما باز هم برای اطمینان پرسیدم شما هم تشریف میبرید قم ؟زن با لبخند گفت : « نه ، از اونجا میرم تهران » . این پدرتون بود ؟انگار باید یک رمان تعریف میکردم که نه این برادرم عزیزم بود با دو سال اختلاف سنی . اما با هزار خروار غم نهفته فقط گفتم :« برادرم بود» .ای خدا من واقعا کم آوردمپ.ن جاده رهسپار بود معین میخواند زن از پشت گوشی تلفن گله میکرد که چرا دعوتش کرده اند و پذیرای او نیستند و هر یک به بهانه ای او را آواره ی خیابان کرده اند و من گریه میکردم از ناله های معین و دلم میسوخت که نتوانستم دعوت خواهرزاده را بپذیرم و خیلی از عزیزانم را .باید بر میگشتم استرس شدید دارم کار تنهایی سربازی پسر که دو روز دیگر مشخص خواهد شد و دلهره ام دانشگاه دختر که هر روز باید عازم تهران باشد و دلواپسی هایم و نگفتنی های دیگر که زمین گیرم کرده .

برچسب: نویسنده: مهسا افشاری تاريخ: شنبه 4 آذر 1402 ساعت: 12:08

غم ها با من هر حرف میزنند غصه ها ، قصه میگویند فرشته هایم اینها هستند و من اشک میریزم که چرا قسمت من تنهایی بود ؟!!!!!!

برچسب: نویسنده: مهسا افشاری تاريخ: شنبه 4 آذر 1402 ساعت: 12:08

پنجره آه کشید رعد فریاد کشید آسمان غرّید و قطره قطره لغزید رخ خشک خاک را آب باران پاشید توی کوی و برزن عطر باران پیچید گنجشک پرید غنچه خمیازه کشید پرده از رخ برچید پنجره هم خندیدپ.ن باران میبارید و تو نمیترسیدی از رعد ، نمیترسیدی از برفهای سنگین . برای سرکشی به پشت بامها میرفتی تا ما آسوده باشیم و من زیر باران قشنگ ، زیر نگاه رنگین کمان ، با کرمهای قرمز کوچک که سر از خاک در میاوردند سرگرم میشدم . چقدر جای تو خالی ست ، آموزگارم ، پدرم .

برچسب: نویسنده: مهسا افشاری تاريخ: شنبه 4 آذر 1402 ساعت: 12:08

صفحه بندی